خرید بک لینک
خوابم نمیبره.البته اینکه امروز تا ۱۲ خواب بودم بی تاثیر نیست تو این بیخوابی...دیگه دلم نمیخواد تا لنگ ظهر بخوابم.اخیرا هیچی از زندگی نمیفهمم همش یا خوابم یا ب کارای شخصیم میرسم خدایا کمکم کن از فردا زندگیم رو متحول کنم و اونی بشم ک دلم میخواددر مسیر اهدافم قدم بردارم و تلاش کنم...بسه هر چقدر این زندگی رو ب بطالت گذروندم دیگه وقتشه تلاش کنم ک از زندگی لذت ببرم ن فقط شب و روز سپری کنم.خدایا ب همه کمک کن ب منم کمک کن...

برچسب: نویسنده: یاسین بهرامی تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 10:26

نمیدونم شاید سِر شدم...تابحال شده نسبت ب درد سِر بشی؟شده یه درد ب اندازه ی روز اول تو رو ناراحت نکنه و از پا نندازه؟شده بدون واکنش نشون دادن ب درد از کنارش بگذری و ردش کنی؟امشب نسبت به رفتار بدش دیگه ناراحت نشدم،دیگه بحث راه ننداختم،سکوت کردم...نکه تو سکوتم پر از حرف باشه و عمدا سکوت کرده باشم ها نه...سکوت کردم چون واقعاااااا حرفی برای گفتن نداشتم،حرفی برای گفتن نداشتم چون همه ی حرفا رو گفتم.همه رووووووو...حالا اگه توجه نمیکنه و بازم رفتار اشتباه داره دیگه کم کاری از من نبوده ک نگفته باشم،من گفتنی هارو گفتم ولی ایشون انگار متوجه نیست...شایدم من پر توقعم...ولی فکرشو ک میکنم من ی سری خواسته ها و نیاز هایی عاطفی و روحی روانی ای رو میخوام ک همه میخوان،اینکه پر توقعی نیست...آره آدم گاهی مریضه،گاهی بی حوصله ست،گاهی...حق میدم تو این گاهی ها توجه نشه،ولی این گاهی ها شده اکثر اوقات ما...امشب حتی ناراحت نشدم...شایدم ناراحت شدم ولی چون برام عادی شده دیگه واکنش نشون نمیدم...ولی میدونم ک اگه شرایط اینجوری پیش بره خیلی بد میشه...شایدم ب این درد عادت کردم...اخ چقدر بده به دردی ک میدونی آزارت میده،میدونی ی روزی از پا میندازتت،عادت کنی...خیلی بده نسبت ب درد سِر بشی...میدونی چرا؟چون اون درد در نهایت درده،هر چقدرم عادت کنی و سِر بشی آخرش درده،ی روزی ی توده میشه،سرطان میشه...اونوقته ک دیگه نمیشه کاریش کرد...دیگه درد،سرطان شده و کشنده... دردی ک میتونست درمان بشه و سرطان نشه...خستم...خیلی خسته...

برچسب: نویسنده: یاسین بهرامی تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 10:26

خدایا دلم یه خواب طولانی میخواد... خوابی ب طولانی مرگ...

برچسب: نویسنده: یاسین بهرامی تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 10:26

صفحه بندی